دوشنبه پانزدهم آذر 1389

خاقانی

اگر تا میانه سده ششم هجری ( دیگر ستایی ) را یکی از عمده خاقانیترین موضوعات و محورهای شعر فارسی بدانیم ، در شعر افضل الدین بدیل خاقانی ناگهانی ( خودستایی ) و آوازه جویی نیز پیدا می شود و با تاثر از نوعی واخوردگی و آنچه در روانکاوی امروزه به آن ( عقده حقارت ) می گویند ، حتی جای دیگر ستایی را نیز می گیرد . سرگذشت کودکی و جوانی و شهر و دیار و اجتماع خاقانی معلوم می دارد که گویی از چنین عقده ای هم پاک به دور نبوده است .

ایام کودکی و نوجوانی وی را می توان با دهه های سوم و چهارم از سده ششم هجری مصادف دانست . تولدش در شروان بود ، پدرش پیشه درودگری داشت و مادرش کنیزکی عیسوی مذهب و از نژاد ترسایان بود که بعد هذ اسلام آورد . چنین مادر و پدر گمنامی در چنان محیطی که در آن برتری افراد با نژاد و خواسته و پیشه سنجیده می شد ، نمی توانست برای شاعر آوازه جوی شروان ، که بعدها می خواهد در میان بزرگان شهر سری در بیاورد ، نام و آوازه ای شمرده شود .

در آن سالها ، که افضل الدین بدیل در خانه علی نجار پرورش می یافت ، شروان شهری کوچک بود که شاهان محلی آن ولایت را شروانشاهان می خواندند و شاعر جوان شروان ، که در آغاز ( حقایقی ) تخلص می کرد ، پس از رسیدن به خدمت خاقان منوجهر ، پادشاه شروان تخلص خاقانی برخود نهاد . غرور ذاتی کودک و طبع بلند وی سبب شد که سر به دکان نجاری فرود نیاورد و به دلیل همین ناخرسندی از پیشه پدری که هرگز نتوانسته است آن را در شعر خود نشان ندهد ، بود که دوردگرزاده شروان ، که طبع خویش ذوقی و استعدادی می دید ، به آموختن روی آورد و در فراگیری دانشهای روزگار خود به فارسی و عربی کوششی درخور نشان داد .

ابتدا در نزد عم و پسر عم خود انواع علوم ادبی را فرا گرفت و سپس از خدمت ابوالعلای گنجوی ، شاعر بزرگ آن روزگار ، فنون شاعری را آموخت و به دربار شروانشاهان اختصاص یافت . اما پس از چندی از خدمت آنان ملول شد و آرزوی دیدار استادان خراسان و شاعران عراق در وجودش قوت گرفت و قصاید چندی در اشتیاق دیدار خراسان سرود و بار سفر بربست و به ری رفت .از بد روزگار بیمار شد و در همان جا هم خبر حمله غزان به خراسان به وی رسید و او را از ادامه سفر بازداشت و بازگشت به حیسگاه شروان مجبور ساخت .

روح نا آرام خاقانی نتوانست بودن در شروان را برتابد ، به ویژه که از شروانشاهان و همشهریان قدر ناشناس خود نیز ناخرسند بود . پس ، به قصد سفر حج ، بار بربست و در وصف مکه و مدینه چکامه های بلند و پر مغزی سرود و در راه بازگشت ، در بغداد به خدمت خلیفه عباسی رسید و گویا خلیفه شغل دبیری بغداد را بدو داد که نپذیرفت . در ادامه همین سفر بود که سر راه کاخ فرو پاشیده مداین را دید و آن قصیده پر درد و عبرت انگیز خود را در وصف ان بنای تاریخی و پرسابقه ، که در روزگار وی آشیانه کلاغان و نشیمن بومان شده بود سرود .

خاقانی ، سر راه خود ، در اصفهان که در آن روزگار مرکز شعر و ادب و فرهنگ عراق عجم بود ، چکامه ای در وصف آن شهر سرود و از هجویه ای که مجیر الدین بیلقانی ، شاعر همولایتی او سروده و به وی نسبت داده بود پوزش خواست و بدین وسیله زنگ کدورتی را که رجال اصفهان از خاقانی در دل داشتند ، فرو شست . حاصل این سفر زیارتی ، سیاحتی برای خاقانی منظومه معروف تحفه العراقین اوست که شاید بتوان آن را کهن ترین و مهم ترین سفر نامه منظوم حج در زبان فارسی دانست .

پس از بازگشت از این سفر میان او و شروانشاهان کدورتی پیش آمد که شاید بدگویی سخن چینان در پدید آمدن آن بی تاثیر نبود . کار به حبس خاقانی کشید و نزدیک به سالی شاعر بلند طبع و پر غرور شروان در زندان چشم به روشنایی صبح دوخت . حاصل این ایام برای وی چندین چکامه صمیمانه و شیوا بود که جزو بهترین و موثرترین اشعار خاقانی و در زمره گویاترین حبسیات زبان فارسی است .

خاقانی ، پس ار رهایی از زندان ، بار دیگر در حدود سال 569 به سفر حج رفت و در بازگشت به شروان ، به سال 571 فرزندش رشید الدین را ، که کم از بیست سال داشت ، از دست داد و در سوگ او چندین چکامه موثر به قلم آورد . خاقانی بعد از این مصیبت گوشه ای گرفت و واپسین سالهای عمر خود را در تبریز گذراند و هم در آن شهر به سال 595 در گذشت . قبر او هم اکنون در مقبره الشعرای سرخاب تبریز زیارتگاه ادیبان و صاحبدلان است

نوشته شده توسط ترانه در 10:51 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه یازدهم آذر 1389

خیام و ترانه های فلسفی

حکیم عمر خیام ( خیامی ) نیشاپوری را معاصرانش به حکمت و فلسفهخیام و ریاضی و طب و نجوم می شناختند . زادگاهش نیشاپور و روزگار زندگانیش قرن پنجم و دهه های نخستین سده هجری ششم هجری بوده است . سال وفاتش 517 و آرامگاه شکوهمندش در کنار شهر نیشاپور ، زیارتگاه صاحبدلان و ادب دوستان است .

روزگار خیام روزگار عجیبی بود . در نیشاپور و شهرهای دیگر میان فرقه متعصب و زاهدمنش اشعری با شیعیان و متعتزلیان اختلافهای پرستیز بود .

حنفی ها و شافعی ها با هم در نزاع بودند و تقریبا هر نوع آزادی و آزاداندیشی از میان رخت بربسته بود . محیط سیاسی آن روزگار هم آلوده به تعصب و قشری گری بود . نمونه آشکار این تعصبهای مذهبی و سیاسی را در سیاست نامه خواجه نظام الملک می توان دید . متعصبان ، فلاسفه و حکما و حتی دانشمندانی همچون خیام را دهری و کافر قلمداد می کردند .

در چنین زمانه پر آشوب و تنگ نظری است که خیام در همه چیز شک می کند و اندیشه ها و تاملات فلسفی خود را در قالب اشعاری کوتاه و به نام رباعی می ریزد و بی آن که داعیه شاعری داشته باشد برای زمزمه در لحظه های دلگیر تنهایی و بی همزبانی در گوشه ای یادداشت می کند .

رباعی یا ترانه ، مخصوص اندیشه های کوتاه و عمیق و تاملات فلسفی است که معمولا تکیه اصلی معنا در مصراع چهارم است .

قالب ترانه را خیام ابداع نکرده است ، اما اگر بگوییم که نامبردارترین ترانه ها در ادب فارسی به نام او ثبت شده است ، گزافه نگفته ایم .

تعداد ترانه هایی که واقعا از خیام است نباید چندان زیاد باشد ، اما بعد از خیام ، در مجموعه ها و کتابها ، مقدار زیادی رباعی به او نسبت یافته که بسیاری از آنها قطعا از شاعر دردمند و کم سخن نیشاپور نیست .

گویی هر کس هر حرف اعتراض آمیزی و تردید بر انگیز و غیر قابل تحمل داشته که خود جرات پذیرفتن عواقب آن را نداشته است ، آن را به خیام نسبت داده است و یل تذکره نویسان و شعر دوستان هر جا چنین ترانه هایی یافته اند ، بی آن که نام سراینده آن را بدانند ، آنها را به نام خیام ثبت کرده اند .

رباعیات خیام از دیرباز به زبانهای خارجی ترجمه شده و او را در ادبیات مغرب زمین به ویژه در حوزه نفوذ زبان انگلیسی ، چهره ای جهانی و نامبردار کرده است ، این شهرت بدون شک ناشی از ترجمه موزون و زیبایی است که ادوارد فیتز جرالد ، شاعر نامور انگلیسی از رباعیات او به دست داده و خود او هم به حق به خیام انگلیسی شهرت یافته است . نمونه هایی از ترانه های خیام را نقل می کنیم :

از آمدنم نبود گردون را سود

                                            وز رفتن من جاه و جلالش نفزود

وز هیچ کس نیز دو گوشم نشنود

                                                کاین آمدن و رفتنم از بهر چه بود

آنان که محیط فضل و آدب شدند

                                                 در جمع کمال شمع اصحاب شدند

ره زین شب تاریک نبردن برون

                                                 گفتنت فسانه ای و در خواب شدند

ای کاش که جای آرمیدن بودی

                                                 یا این ره دور را رسیدن بودی

کاش از پی صدهزار سال

                                                چون سبزه امید بر دمیدن بودی

نیکی و بدی که در نهاد بشرست

                                                شادی و غمی که در قضا و قدرست

با چرخ مکن حواله کاندر ره عقل

                                                چرخ از تو هزار بار بیچاره ترست

نوشته شده توسط ترانه در 16:45 |  لینک ثابت   •